خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





فهرست خریدت کجاست؟

    زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست کمی خواروبار به او بدهد.وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی­تواند کار کند، کودکانش هم بی­ غذا مانده­ اند.فروشنده به او بی­ اعـتـنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند. زن نیازمند باز هم اصرار کرد. فروشنده گفت نسیه نمی­دهد!مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می­ـشنید به فروشنده گفت: بـبین خانم چهمی­خواهد خرید او با من.فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می­دهم!

    فروشنده به زن گفت : فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !!
    زن لحظه ­ای درنگ کرد و با خجالت، تکه کاغذی از کیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت!خواروبار فروش باورش نمی­شد اما از سرِ ناباوری، به گذاشتن کالا روی ترازو مشغول شد تا آنکه کفه ها با هم برابر شدند.در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تکه کاغذ را برداشت تا بـبـیـند روی آن چه نوشته است....روی کاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود:ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن...
    فروشنده با حیرت کالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.زن خداحافظی کرد و رفت و با خود اندیشید : فقط خداست که می­داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است...


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : فروشنده ,ترازو ,خواروبار ,
    فهرست خریدت کجاست؟

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر